یک لحظه تنهایی...
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
آرشیو
موضوع بندی

خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 6 شهریور ماه سال 1387
اعلام حضور

نوشتنم نمی یاد

تا اطلاع ثانوی

سالگرد کمپین مبارک

کنار هم تا حذف نابرابری جنسیتی


شنبه 29 تیر ماه سال 1387
هذیون وار !

می پرسه : حالت چطوره ؟

سرحال می خندم و پر انرژی می گم عالی !

می گه عمگین نبودی ؟ فکر می کنم ... نه ! خوب خوبم ! همه م یگن کلی عوض شدی ...

سرش هنوز پایینه لبخند می زنه . می گه : عصبانیت ؟

خوب باید راستشو بگم ... یک کم آره ...

می گه هنوز تو دست و پات احساس سنگینی می کنی ؟

- آره !

می گه خوب برو دو ماه دیگه بیا ! قرصاتم مثل قبل بخور !!!!

یعنی اینهمه تغییرات رو ندید؟!!


چهارشنبه 29 اسفند ماه سال 1386
پارسال
امسال هم گذشت ... سال عجیبی بود . بعضی از خاطرات انقدر ازم دوره که انگار هزار سال پیش اتفاق افتاده و بعضی هاش انگاری که همین الان .
سال عجیبی بود . مخصوصا این اسفند ماه . توی این سال خیلی چیزها یاد گرفتم ... خیلی چیزها.
امسال پوست انداختم ... ذره ذره ...
از صمیمی ترین دوستهام فاصله گرفتم . کارهایی که قبلا از نگاهم گناه بود انجام دادم . کسایی الان کنارم هستند که اول دوستشون داشتم بعد دوستتشون شدم ! گریه کردم . خندیدم . زندان رفتم .مست اتفاقات تازه اطرافم شدم و شاید هنوز هم تاپس فردا چیزهایی هست که باید حس کنم و تجربه کنم ...
این روزها گیجم . انگار روی زمین نیستم . همه چیز عجیبه . گاهی شاد و گاهی غریب دلگیر ... امروز رفتم عکاسی . مردم رو که از ویزور دوربین نگاه می کردم حس های مختلفی بهم هجوم می آوردند . زندگی ... بی تفاوتی ... نمی دونم !
امیدوارم سال جدید پر از خاطره های خوب باشه .

پی نوشت :
توی قلبم غم خاصی هست . گاهی به شادی تبدیل می شه و گاهی نفسمو بند میاره .

چهارشنبه 8 اسفند ماه سال 1386
با نسیم آزادی...
ما برگشتیم . بعد از 13 روز دوری و تجربه . هنوز توی حال و هوای زندانم. صبح که از خواب بیدار شدم دونبال نسیم می گشتم که صداش کنم بیدار بشه . پر از قصه و حرفهای نگفته ام . از همه دوستانم متشکرم . دوستان خوبی که قبلا هم خوبی شونو بارها بهم ثابت کرده بودن .
خیلی زود میام و می نویسم ... از تجربه زنانی که خودشون هم نمی دونستن چطور اسیر قوانین نابرابر شدن ... کوتاه بود اما خوب بود.خیلی چیزها بهمون یاد داد . خیلی چیزها ...

سرود ِ پنجم سرود ِ آشنائی‌های ِ ژرف‌تر است.

سرود ِ اندُه‌گزاری‌های ِ من است و

اندوه‌گساری‌ی ِ او.

نیز
این

سرود ِ سپاسی دیگر است
سرود ِ ستایشی دیگر:
ستایش ِ دستی که مضراب‌اش نوازشی‌ست
و هر تار ِ جان ِ مرا به سرودی تازه می‌نوازد ]و این سخن چه
قدیمی‌ست![.

دستی که هم‌چون کودکی

گرم است
و رقص ِ شکوه‌مندی‌ها را
در کشیده‌گی‌ی ِ سرْانگشتان ِ خویش
ترجمه می‌کند.

آن لبان

از آن پیش‌تر که بگوید

شنیدنی‌ست.

آن دست‌ها

بیش از آن‌که گیرنده باشد

می‌بخشد.

آن چشم‌ها


پیش از آن‌که نگاهی باشد

تماشائی‌ست.

و این

پاس‌داشت ِ آن سرود ِ بزرگ است

که ویرانه را
به نبرد ِ با ویرانی به پای می‌دارد.

لبی
دستی و چشمی
قلبی که زیبائی را
در این گورستان ِ خدایان

به سان ِ مذهبی

تعلیم می‌کند.

امیدی
پاکی و ایمانی

زنی

که نان و رخت‌اش را

در این قربان‌گاه ِ بی‌عدالت
برخی‌ی ِ محکومی می‌کند که من‌ام.
-----
جُستن‌اش را پا نفرسودم:
به هنگامی که رشته‌ی ِ دار ِ من ازهم‌گسست
چنان‌چون فرمان ِ بخششی فرود آمد. ــ

هم در آن هنگام

که زمین را دیگر

به رهائی‌ی ِ من امیدی نبود

و مرا به جز این

امکان ِ انتقامی

که بداندیشانه بی‌گناه بمانم!

جُستن‌اش را پا نفرسودم.

نه عشق ِ نخستین

نه امید ِ آخرین بود

نیز

پیام ِ ما لب‌خندی نبود

نه اشکی.
هم‌چنان که، با یک‌دیگر چون به سخن در آمدیم
گفتنی‌ها را همه گفته یافتیم
چندان که دیگر هیچ چیز در میانه
ناگفته نمانده بود.
...



*شاملو

شنبه 13 بهمن ماه سال 1386
ناتمام ...
پدر گفت که نعش ملیحه را زیر پای درخت بگذارند و با سر به بگم اشاره کرد شروع کند.بگم بسم الله گفت و خطبه عقد را با صدای بلند خواند .
همه به جنازه نگاه کردیم.بگم یک بار دیگر هم خطبه را خواند .صورت ملیحه زیر کتان بود .بگم خطبه اش را برای دومین بار خواند.
پدر گریه اش را قورت داد و روی زمین نشست ، کف دستش را روی کتان جایی که پیشانی ملیحه پنهان شده بود گذاشت .
حالا ملیحه برای درخت گز عقد شده بود .

* داستانهای ناتمام / بیژن نجدی

   1      2      3      4      5    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 41619


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

شناسنامه کامل من...