دستم به نوشتن نمی ره . هربار که فکر می کنم قراره دلارام جواب فعالیتهاشو اینجوری بگیره همه اش دلم برای بچه هایی که دادگاهشون برگزار نشده شور می زنه . از طرفی با هر فشاری که به ما میارن مطمئن می شم که راهمون درسته . هفته پیش که به خاطر روز زن وطنی ! هفت حوض شلوغ بود سر از وزرا در آوردم . به خاطر بدحجابی !!!! توی مسیر هفت حوض تا وزرا با خانومی که منو گرفته بود صحبت کردم . بهش دفترچه و اطلاعات در مورد کمپین دادم . وقتی استقبالشو دیدم دلم گرم شد . ته دلم هیچ کینه ای نسبت بهش احساس نمی کردم . وقتی ضعف و ترس رو توی نگاهش دیدم به خودم گفتم این نگاه پشتش خیلی چیزها داره . بهم گفت می خواد امضا جمع کنه . بهش برگه دادم . نمی دونین چه لذتی داشت ... بهش گفتم همکاراش پارسال توی هفت تیر یادشون رفته بود که مثل ما زن هستند. گفت می دونم . گفت شرمنده ام . گفت حتی الان هم دلم نمی خواست اینطوری بشه . گفت ببین چه شغل بدی دارم من .
دستم به نوشتن نمی ره . خودم رو تحریم کردم که دست به ماشین نزنم . می دونم که دارم خودمو گول می زنم . اینجوری هیچی درست نمی شه . وقتی هر شب صف طولانی پمپ بنزین رو می بینم از مردم لجم می گیره . از اینکه انقدر سریع به همه چیز عادت می کنن ... از اینکه نسبت به همه چیز دان بی حس و بی تفاوت می شن ...
فردا ۱۸ تیره . بچه های پلی تکنیک هنوز به خونه هاشون برنگشتن ... می دونم که این قصه سر دراز دارد .
دستم به نوشتن نمی ره ... حتی چشمام هم دوست دارن که نبینن ... |