یادمه شب اولی که وزرا بودیم بردنمون یه سلول انفرادی ته راهرو . تا اومدیم خودمونو توی اون یه ذره جا پیدا کنیم دیدیم یه دختر دیگه رو هم فرستادن تو سلول ما ! چشممون که به نور کم فضا عادت کرد تازه شروع کردیم به حرف زدن .هم سلولی غریبه خوابید و من و نسیم یه پتو کثیف رو پهن کردیم توی همون یه ذره جا و سعی کردیم روش دراز بکشیم .انقدر کثیف بود که از همون اول به سرفه و عطسه افتادیم .هوا سرد بود و کف سیمانی سلول از تاروپود پتوی نازک کف پوشمون می گذشت و مهره های پشتمون رو می لرزوند . حرف می زدیم تا جو فضا اذیتمون نکنه . از همه چیز .از روند بازداشتها ... از بچه ها ... یک کم که آرامش پیدا کردیم این سوال برامون پیش اومد که خوب الان چطوری باید رفت دستشویی ؟؟؟ سوال خوبی بود ! صدای زنی از سلول بغلی بلند شد که داد می زد : خانم جان توروخدا این در رو باز کن من می خوام برم دستشویی .
کسی پاسخش رو نمی داد و اونهم پشت هم تا نزدیکی صبح التماس کرد و فریاد زد .صدای دیگری هم از یه سلول دیگه داد می زد و فحشش می داد که صداشو ببره و بذاره بقیه بخوابند.بالاخره دم دمای صبح زندانبان پیداش شد و در سلول هارو باز کرد که همه برن دستشویی ... و بعد روبرو شدن با یه دستشویی وحشتناک کثیف و ...
الان خدیجه عزیز اونجاست ...خدیجه صبور حتما شده محرم راز و همدم زنهای آسیب دیده ای که توی تاریکی سلول ها و سردی دیوارهای سیمانی به آینده نداشته شون فکر می کنن.حتما داره بهشون امید می ده و تلفن شاکی هاشونو می گیره ... البته نه ! حدیجه مهربون توی انفرادیه .حتما زمانی که در سلولش رو باز می کنن دیگران رو می بینه و بهشون لبخند می زنه . از همون لبخند هایی که همیشه روی لبشه و به آدم یاد می ده که اتفاقهای بزرگ و خوب نزدیکند... |