| |
| چهارشنبه 8 اسفند ماه سال 1386 |
| با نسیم آزادی... |
ما برگشتیم . بعد از 13 روز دوری و تجربه . هنوز توی حال و هوای زندانم. صبح که از خواب بیدار شدم دونبال نسیم می گشتم که صداش کنم بیدار بشه . پر از قصه و حرفهای نگفته ام . از همه دوستانم متشکرم . دوستان خوبی که قبلا هم خوبی شونو بارها بهم ثابت کرده بودن . خیلی زود میام و می نویسم ... از تجربه زنانی که خودشون هم نمی دونستن چطور اسیر قوانین نابرابر شدن ... کوتاه بود اما خوب بود.خیلی چیزها بهمون یاد داد . خیلی چیزها ...
سرود ِ پنجم سرود ِ آشنائیهای ِ ژرفتر است.
سرود ِ اندُهگزاریهای ِ من است و اندوهگساریی ِ او.
نیز این
سرود ِ سپاسی دیگر است سرود ِ ستایشی دیگر: ستایش ِ دستی که مضراباش نوازشیست و هر تار ِ جان ِ مرا به سرودی تازه مینوازد ]و این سخن چه قدیمیست![.
دستی که همچون کودکی گرم است و رقص ِ شکوهمندیها را در کشیدهگیی ِ سرْانگشتان ِ خویش ترجمه میکند.
آن لبان از آن پیشتر که بگوید شنیدنیست.
آن دستها بیش از آنکه گیرنده باشد میبخشد.
آن چشمها
پیش از آنکه نگاهی باشد تماشائیست.
و این
پاسداشت ِ آن سرود ِ بزرگ است
که ویرانه را به نبرد ِ با ویرانی به پای میدارد.
لبی دستی و چشمی قلبی که زیبائی را در این گورستان ِ خدایان
به سان ِ مذهبی تعلیم میکند.
امیدی پاکی و ایمانی
زنی که نان و رختاش را
در این قربانگاه ِ بیعدالت برخیی ِ محکومی میکند که منام. ----- جُستناش را پا نفرسودم: به هنگامی که رشتهی ِ دار ِ من ازهمگسست چنانچون فرمان ِ بخششی فرود آمد. ــ
هم در آن هنگام
که زمین را دیگر به رهائیی ِ من امیدی نبود
و مرا به جز این امکان ِ انتقامی
که بداندیشانه بیگناه بمانم!
جُستناش را پا نفرسودم.
نه عشق ِ نخستین نه امید ِ آخرین بود
نیز پیام ِ ما لبخندی نبود
نه اشکی. همچنان که، با یکدیگر چون به سخن در آمدیم گفتنیها را همه گفته یافتیم چندان که دیگر هیچ چیز در میانه ناگفته نمانده بود. ...
*شاملو |
|