یک لحظه تنهایی...
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
آرشیو
موضوع بندی

آموزش جامع 30 زبان خارجی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 30 بهمن ماه سال 1386
بازداشت


وقتی کسی در چند قدمی توست، قیمتش را نمی دانی. حالا رها نیست. اینجا نیست. اوین. طنین ناخوشایندی دارد این اسم. دلتنگیم راها . . .


اطلاعیه


صاحب این وبلاگ به اتهام اقدام علیه امنیت ملی!!!!!! تا اطلاع ثانوی در بازداشت به سر می برد.


برای اطلاع از وضعیت او به آدرس زیر مراجعه فرمایید:


تغییر برای برابری


با آرزوی آزادی هرچه سریعتر خانم ها راحله (رها) عسگری زاده و نسیم خسروی.




برای امضای درخواست آزادی ایشان آدرس زیر مراجعه فرمایید:


برای آزادی راحله عسگری زاده و نسیم خسروی اینجا را امضا می کنیم


پنجشنبه 25 بهمن ماه سال 1386
چند تصویر از پروین

اهدای جایزه‌ی معتبر بنیاد اولاف پالمه به پروین اردلان

پروین رو خیلی دوست دارم .خیلی چیزها ازش یاد گرفتم .واقعا بابت جایزه خوشحالم و می دونم که لایقترین شخص برای این جایزه پروینه .چند تصویر از پروین اردلان همیشه توی ذهنمه که هیچ وقت کنار نمی ره . شاید تصور دیگران این باشه که این تصاویر همه از تجمع ها و سخنرانی ها و جلسات بزرگه.اما اینطور نیست ... من پروین رو با چیزهای خیلی ریزتری شناختم ُخیلی ریز و شاید در ظاهر خیلی معمولی . و گاهی حسرت روزهایی رو می خورم که نمی شناختمش .

برداشت اول :

یکی از جلسات کمپین بود . جلسات اولیه کمیته رسانه .پروین با روسری تیره و خودکاری لای انگشتهاش داشت از کارهایی که می تونیم انجام بدیم حرف می زد . پشت هم ایده می داد و من متعجب بودم از ذهن خلاقش .  ثبتش کردم . هون لحظه ازش عکس گرفتم و توی خونه ساعتها به اون عکس نگاه کردم ! به کسی که توی عکس روی میز خم شده بود تا بتونه صورت بچه ها رو کامل موقع صحبت کردن ببینه .

برداشت دوم :

مریم زندان بود . خونه پروین بودیم و حرف می زدیم .پروین نگران بود اما مارو دلداری می داد . همه دلخوری هاشونو می گفتن . گله می کردن ... گاهی حتی بی منطق ... پروین به همه گوش می داد و سعی می کرد دلخوری ها رو برطرف کنه . ساعتها ما گفتیم و گفتیم و اون صبورانه گوش داد . حرفهامون که تموم شد دوبار پروین پر انرژی از اول شروع کرد . :بچه ها باید همه کارهاتونو مکتوب کنین ...

برداشت سوم :

(این خیلی خصوصیه ) خونه پروین بودم .جلسه بود .همه حرف می زدن اما من حالم خوب نبود . تب داشتم .رفتم تو اتاق پروین و پروین نگران دنبالم اومد . بهم گفت بهتره دراز بکشی . من روی تختش خوابیم و پروین پتو کشید روم . از اتاق که اومدم بیرن دیدم در حالی که داره با هیجان برای بچه ها از کارهایی که باید انجام بدیم حرف می زنه برای منهم چای سبز درست کرده . گفت بخور بهتر شو بعد برو خونه! و من شرمگین بودم از نگاهش.چون همیشه فکر میکردم پروین علاقه شخصی به من نداره و همه چیز در قالب فعالیت های گروهیه .

BubbleShare: Share photos - Play some Online Games.

شنبه 13 بهمن ماه سال 1386
ناتمام ...
پدر گفت که نعش ملیحه را زیر پای درخت بگذارند و با سر به بگم اشاره کرد شروع کند.بگم بسم الله گفت و خطبه عقد را با صدای بلند خواند .
همه به جنازه نگاه کردیم.بگم یک بار دیگر هم خطبه را خواند .صورت ملیحه زیر کتان بود .بگم خطبه اش را برای دومین بار خواند.
پدر گریه اش را قورت داد و روی زمین نشست ، کف دستش را روی کتان جایی که پیشانی ملیحه پنهان شده بود گذاشت .
حالا ملیحه برای درخت گز عقد شده بود .

* داستانهای ناتمام / بیژن نجدی

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 41611


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

شناسنامه کامل من...