یک لحظه تنهایی...
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
آرشیو
موضوع بندی

آموزش جامع 30 زبان خارجی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 24 دی ماه سال 1386
درونکاوی !
فکرشو نمی کردم ... می دونم که تو هم فکرشو نمی کردی ... غیرمنتظره بود . یه بازی غیرمنتظره . انقدر جدی بازی کردیم که باورمون شد . اما نمی دونستیم که قواعد بازیهامون باهم فرق داره . از اولش یه چیزی اذیتم می کرد . یه چیزی که لذت بخش هم بود . می دونی گاهی اوقات چه تصاویری میاد تو ذهنم ؟ صورتت وقتی که ناراحت می شدی و سکوت می کردی ( که کم پیش می اومد !!!!) پرده های اتاقت ... که تقریبا همیشه یه چیزی در موردش می گفتم . کتابها ... حرف ها ... و حتی دعواها ... مسخره است ! انقدر کوتاه بود که گاهی شک می کنم اصلا اتفاق افتاده باشه . گاهی پیش خودم پازل رو از اول می چینم و همه چیز رو تغییر می دم از اونجایی که دلم می خواد ... مثلا وقتی اون شب بهم اس ام اس زدی به دوستمون می گفتم ... یا گاهی یه جور دیگه ... مثلا هیچ وقت اس ام اس نمی زدی و من و اون بنده خدا هم الان شاد و خندون تجربه های جدید داشتیم . گاهی اصلا موقعیت رو تغییر می دم . که تو رو پارسال اتفاقی یه جایی می دیدم و ... گاهی فکر می کنم اگر هیچ اتفاقی نمی افتاد چقدر خوب بود ... شاید هم عاشقت می شدم . از کجا معلوم ... انقدر جدی بازی می کردیم که گاهی شک می کردم که نباشم ! شاید هم عاشق اون دوست مشترک !!! اصلا عشق چیه بابا ! همه با هم رفیق بودیم !
هرچی که هست الان اینجام . تو هم توی ذهنم جای خوبی نداری ... اون دوستمون هم رفت ! ترسید و رفت ! و من همچنان عاشق نیستم و خنده ام می گیره از این سرسختی قلبم که هیچ جوری نمی تونم خرش کنم !
الان اینجام . این مدت کوتاه و عجیب هنوز روی شونه هامه . سنگین و دردآلود ! از خودم دلخورم ! از اینکه اصرار دارم همه چیز رو تجربه کنم . گاهی می گم خداروشکر که همه چیز تموم شد ... ولی شاید عاشق اون دوست مشترک می شدم ... کی می دونه ! معمولا این اتفاقها غیرمنتظره است ... حالم بده !

چهارشنبه 19 دی ماه سال 1386
من !
به دنیا اومدم
امروز من شدم ! زیر برف ... دیگران می گن من که یادم نمی یاد .
نمی دونم خوشحالم یا نه ... مهم اینه که نمی خوام 26 سالگی مثل 25 سالگیم باشه ... به قول رفقا ربع قرن گذشت ...
راستی من و سیمون دوبوآر یه روز به دنیا اومدیم !

پنجشنبه 13 دی ماه سال 1386
برف نو برف نو سلام ...

مریم و جلوه دیشب آزاد شدن ...

وقتی داشتم می رفتم جلوی زندان ... از روی پلی رد شدم که برف هاش ناب و پا نخورده بود . یکدست ... سفید ... و من فکر کردم که توی این مدتی که مریم و جلوه زندان بودن من چه لحظه هایی رو پشت سر گذاشتم . برای من یا شاید چند نفر دیگه زندانی شدن مریم شروع یکسری اتفاقات بود که هنوز هم ادامه داره ... یک ماه و نیم استرس و فشار ... در کنار اینکه خودمون هم زندگی هایی داشتیم کاملا شخصی و مشکلاتی هم در کنارش !

وقتی به اون برف های سفید و یکدست نگاه می کردم پیش خودم گفتم من چقدر توی این زمان یکدست و سفید بودم ؟ مبدا تاریخی زندانی شدن مریم خیلی اتفاقی - شاید - شروع تجربه هایی توی زندگی خصوصی منهم بود . همزمانی اونها با زندانی شدن مریم و بعد هم جلوه ... سخت بود . این روزهای آخر مخصوصا .

وقتی که می دونستم نباید حرف بزنم ! خودم رو سانسور می کردم و هر روز توی دادگاه خودم در حال محاکمه بودم .یک روز مجرم .یک روز شاکی .

دیشب که مریم از سیاهی دم زندان دوید به سمت ما ... با اون شال آبی که صورت مهربونشو قاب گرفته بود .احساس کردم شاید همه چیز تموم بشه . خیلی زود . مثل برف دیشب . مثل زندانی شدن مریم . و شاید منهم صبورتر بشم .

این روزها دور خودم می چرخم ... و هربار زاویه عجیب تری می بینم .


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 41620


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

شناسنامه کامل من...