مریم و جلوه دیشب آزاد شدن ...
وقتی داشتم می رفتم جلوی زندان ... از روی پلی رد شدم که برف هاش ناب و پا نخورده بود . یکدست ... سفید ... و من فکر کردم که توی این مدتی که مریم و جلوه زندان بودن من چه لحظه هایی رو پشت سر گذاشتم . برای من یا شاید چند نفر دیگه زندانی شدن مریم شروع یکسری اتفاقات بود که هنوز هم ادامه داره ... یک ماه و نیم استرس و فشار ... در کنار اینکه خودمون هم زندگی هایی داشتیم کاملا شخصی و مشکلاتی هم در کنارش !
وقتی به اون برف های سفید و یکدست نگاه می کردم پیش خودم گفتم من چقدر توی این زمان یکدست و سفید بودم ؟ مبدا تاریخی زندانی شدن مریم خیلی اتفاقی - شاید - شروع تجربه هایی توی زندگی خصوصی منهم بود . همزمانی اونها با زندانی شدن مریم و بعد هم جلوه ... سخت بود . این روزهای آخر مخصوصا .
وقتی که می دونستم نباید حرف بزنم ! خودم رو سانسور می کردم و هر روز توی دادگاه خودم در حال محاکمه بودم .یک روز مجرم .یک روز شاکی .
دیشب که مریم از سیاهی دم زندان دوید به سمت ما ... با اون شال آبی که صورت مهربونشو قاب گرفته بود .احساس کردم شاید همه چیز تموم بشه . خیلی زود . مثل برف دیشب . مثل زندانی شدن مریم . و شاید منهم صبورتر بشم .
این روزها دور خودم می چرخم ... و هربار زاویه عجیب تری می بینم . |