یک لحظه تنهایی...
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
آرشیو
موضوع بندی

خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 28 آبان ماه سال 1386
مریم گلی
مریم حسین خواه عزیز بازداشت شده ...
چه کسی فراموش می کنه این مریم گلی موتور فعالیت خیلی از ما بوده . اولین باری که دیدمش زیر پل کریم خان با هم قرار گذاشتیم . با محبت خاص خودش اومد و برام از کار کردن توی حوزه زنان گفت . تا حرفی می زدم می گفت اینو بنویس ! وقتی گفتم من عکاسی می کنم اما نه دوربین مثل فلانی دارم و نه تکنیکشو گفت هرچی هستی خوبه ! مهم اینه که ما کنار خودمون عکاسی از خودمون هم داشته باشیم ...
لبخند های خوبش ... و روزی که توی خونه نیلوفر در مورد ازدواجش بهمون گفت ... باقالی قاتق خوشمزه اش و شب به یاد ماندنی خونه اش ( که آخرین بار بود که فرناز رو هم دیدم ... )
مریم انقدر پر انرژیه که نگران زندانی بودنش نیستم . دیروز دلارام ، امروز مریم ... می دونم که انقدر به راهمون معتقد هستیم که این بگیر و ببند ها وقفه ای توی حرکت ایجاد نمی کنه . یه روز یه جا یه نوشته از جبران خلیل جبران خوندم که حالا درکش می کنم : فقط ذهن ماست که به قوانین ساخته و پرداخته ما گردن می نهد ، اما روح ما هرگز !
نمی دونم چی باید بنویسم . کاش می شد آدم از قلبش و ذهنش عکس بگیره و نشون بده . اینطوری مجبور نمی شد دنبال کلمات بگرده ...

یکشنبه 20 آبان ماه سال 1386
دلارام
توقف حکم دلارام علی
خیلی خوشحالم
حالا می دونم که با همدیگه همه کار می تونیم بکنیم . ما قوی تر از همیشه می ریم جلو .

جمعه 11 آبان ماه سال 1386
تصور کن !

دلارام نوشته : برادر یک لحظه من را به یاد بیاور.روی زمین نشسته بودم ،سرود می خواندم ،جمعی از دوستانم کنارم بودند و با گرمای حضورشان هر لحظه بر توان فریادم افزوده می شد،تو نزدیک آمدی زود تر از آنچه فکرش را می کردم.باتومت را بالا بردی و می دانم که نمی دانستی بر کجا فرود خواهی آورد،...

یادم هست ! حتما تو هم به خاطر می آوری ... مگر می شود سیل جمعیت و هجوم نیروی پلیس را فراموش کرد ؟ به یاد می آورم ... زمانی که سمیرا با بغض و نفرت هوسرانی شوهر جوانش را برایم تعریف می کرد .زمانی که پروانه گفت قاضی دادگاهش بعد از 4 سال دوندگی برای طلاق به او گفته : خرج زندگی می خواستی طلاق نمی گرفتی ! حالا برو گوشه خیابون وایسا  و خرجت را دربیاور !

دلارام نوشته : خلاصه اش کنم از آن روزها تا یکسال مهمان اتاقهای دادگاه انقلاب شدم و الطاف صمیمانه دیگر برادران آنجا تا بلاخره 4 ماه پیش من حکم 32 ماه حبس گرفتم و 10 ضربه شلاق و تو در روزی از همین روزها تبرئه شدی...

یادم هست . چهره شجاع و مهربان دلارام و صدای رسایش وقتی فریاد می زد : ای زن ای حضور زندگی ... حتما به خاطر می آوری دلارام را ... همان که در پس کوچه های شوش و پامنار همقدم کودکان کودکی ندیده بود ... کودکانی که شاید در همین روزها روانه زندان شوند ... چون 9 سالگی را پشت سر گذاشته اند اما کودکی را نه !

دلارام نوشته : خاطرم هست روزهای پس از آزادیمان در روزنامه ها خواندم که سخن گوی قوه قضاییه گفته:هیچ کس در این تجمع مورد ضرب و شتم قرار نگرفته،مامورین آنها را به سمت ماشینها هدایت کردند و آنان تصور می کنند مورد ضرب و شتم واقع شده اند.

این یکی را محال است فراموش کنیم . هم من هم تو ! هردومان می دانیم این بازی یعنی چه ... تصور بی عدالتی سخت است چه برسد به تحملش ! هم من می دانم هم تو ! هردومان منتظریم ! تو منتظر مجازات دلارام ها و الناز ها و مازیارها و روناک ها و ... و من منتظر نوبت خودم ! خواهرم و کودک نیامده ام ! منتظرم ترازوی عدالت روزی کودکم را از من برباید ! من تصور می کنم ! تخیلم قوی است برادر ! مادرم را در فقر می بینم و خواهرم را سرگشته در دادگاه . خودم را می بینم که سراسیمه ام ... و تو را ! تو را هم می بینم ! چون می دانم این تخیل دست تو را هم می گیرد ... من تخیلم قوی است ! و فردایی را تصور می کنم که دلارام ها و پروین ها و روناک ها و مازیارها لبخند می زنند !زیباست و امیدبخش !  تو هم تصور کن برادر !


یکشنبه 6 آبان ماه سال 1386
تا دریا ...
رفتم سفر ... BubbleShare: Share photos - Thanksgivingtime!

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 41593


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

شناسنامه کامل من...