
شاید لازم نباشه برای عکس بالا توضیحی بذارم . ۳ نما از یه انسانه ... فاصله عکسها کمتر از ۵ دقیقه است . روبروی کاخ موزه نیاوران ... جلوش مقداری نون بود که سعی می کرد لقمه بگیره و بخوره .اما چرت مرغوبی !!! که می زد مانع این می شد که لقمه ها به بالا برسن ... نزدیک یک ربع نگاهش می کردم . اگر اغراق نکنم شاید فقط یک لقمه به سلامت به دهانش رسید ... این صحنه ها توی خیابون خیلی زیاده ... شاید دیگه نسبت بهش یه جورایی بی تفاوت شدیم . اما نمی دونم چرا من هیچ وقت بی تفاوت نمی شم . اسمش اعتیاده ... سو مصرف مواده ... هرچی که هست همیشه برام مثل یه اژدهاست . مثل یه جور خودآزاری در موردش اطلاعات کسب می کنم . می پرسم و سوالهای خودمو جواب می دم . اما نمی تونم بگم برام عادی شده . نشده ! تا به حال دوستی داشتین که معتاد شدنشو از لحظه اول ببینین ؟ تا حالا با کسی آشنا شدین که یه گذشته وحشتناک رو گذرونده باشه و خودشو به ضرب و زور زنده نگه داشته باشه ؟ تا حالا با کسی که به خاطر یک بسته هروئین اجازه داده باشه روی صورتش بشاشن برخورد کردین ؟ من دیدم ! و همشون آدم بودن . شاید خیلی هاشون از منهم آدم تر ! از خیلی ها آدمتر ! و از همه عجیب تر اونهایی بودن که انتخاب کرده بودن ...نه فریب و نه دوست ناباب ! انتخاب کرده بودن . انتخاب گزینه قابل احترامیه . اما اینجا واقعا دیگه احترام چه معنی می ده ؟
دست خودم نیست . نمی تونم روشنفکر باشم . نمی تونم رادیکال باشم . نمی تونم نبینم . من این تصویر رو هرجا که وجود داشته باشه حس می کنم و می لرزم .
* از تعداد زیادی از مصرف کننده ها شنیدم که به این چرت می گن : بلژیک زدن ! چرتی که اختیار نگهداشتن سر رو ندارن و مثل عکس بالا خم می شن و برمیگردن جای اولشون . |