| |
| دوشنبه 28 خرداد ماه سال 1386 |
| بنزین |
ای بنزین عزیز که جانم فدای تو !
چند وقتی است که صف های بنزین در تهران ماجرایی است اما امشب برای خود حکایتی جالب تر داشت . ساعت ۷ شب (بعد از زلزله ) صف پمپ بنزین های دردشت / رشید و حکیمیه تهرانپارس به ۷-۸ کیلومتر می رسید . مردم همیشه در صحنه هم با انواع حق خوری ها و زرنگی !! کردن ها کنار هر صف دو صف جداگانه هم تشکیل داده بودند تا ثابت کنند کوچکترین فشاری کافیست تا ما همین نیمچه احترامی که به همدیگر می گذاریم را فراموش کنیم .
ساعت ۹ شب بعد از یکساعت توی صف پمپ بنزین خیابان دماوند معطل شدن وقتی تنها چند ماشین به ماشینمان باقی مانده بود ، مسئول پمپ بنزین را دیدم که سراسیمه بین ماشینها حرکت می کرد و چیزی می گفت . احساس کردم دارد به آشفتگی صف ها اعتراض می کند اما اشتباه کردم . پمپ بنزین دیگر بنزین نداشت و او از مردم می خواست به جایگاه دیگری بروند.مردم هم ناباورانه نمی پذیرفتند و همه با همان روش من زرنگترم پس جلوتر می رم ! به پمپ می رفتند و نا امید از نبود بنزین به نوبت آن جا را ترک می کردند.
اینهم عکس مردم سرگردان در پمپ بنزین .

فروش بنزین آزاد به قیمتهای شناور، حل مسئله بنزین را منحرف میکند
در رسای آزادی
تا آزادی پلی تکنیکی ها |
|
| |
| دوشنبه 21 خرداد ماه سال 1386 |
| آغازها... |
از گوشه کنار دلم :
خیلی ناگهانی اومد و رفت ... حتی فرصت نکردم لحظه ای جاودانه و موندگار ازش خلق کنم ... می دونستم می ره اما حالا هرچی سعی می کنم نمی تونم بفهمم بر می گرده یا نه . شاید نباید اجازه بدم این غم رفتن تبدیل به بغض بشه . شاید باید صبر کنم زمان بگذره ... و می دونم که بخوام و نخوام همه چیز می گذره ... |
|
| |
| دوشنبه 21 خرداد ماه سال 1386 |
| به یاد آغازها ... |
به مهران گفته بودم می خوام زودتر اونجا باشم . ندا هم گفته بود که این بار می خواد بیاد ، می خواد ببینه و باور کنه ... از ساعت ۳ اونجا بودیم . هفت تیر پر از نیروی انتظامی بود و هر طرف می رفتی با یه سبز پوش روبرو می شدی . البته خانومهای چادری هم بودند ( راستش اصلا نمی تونستم حضورشونو باور کنم .فکر می کردم حضورشون بیشتر نمایشیه ) چند بار دور میدون چرخیدم تا بتونم عکس بگیرم اما هرجایی که می اومدم دوربینمو راه بندازم نگاه های سنگین رو احساس می کردم ... سرسری چند تا عکس از روی پل هوایی گرفتم که خیلی هم بی کیفیت شدن ... تجربه هشت مارس بهم اجازه نمی داد دوربینم رو به خطر بندازم . هدفم خیلی ارزش داشت . دوربینم می تونست خیلی بهم کمک کنه . باید حفظش می کردم تا بتونم توی لحظه های مهمتر ازش استفاده کنم .دوربین رو گذاشتم تو ماشین و برگشتیم ... کم کم بچه ها از راه می رسیدن اما نمی شد یک جا جمع شد ... چه روز عجیبی بود . لحظه به لحظه اش یادمه ...یادمه وقتی که نیروی پلیس سعی می کرد مارو از توی اون پارک بیرون کنه و رو به مردم می گفت که اینجا طرح جمع آوری معتاد هاست !!!! و صدای فریاد ما که سعی می کردیم حرف حسابمونو به مردم بگیم . نمی دونم این شات هایی که تو ذهنمه شاید خیلی هم مهم نباشه اما توی آرشیو ذهن من مونده ... مثلا نشستنمون وسط میدون هفت تیر در صورتی که دورمونو سربازها گرفته بودن و ما سرهامونو بالاگرفته بودیم و سرود می خوندیم . یا حتی تصویر خوبی که از چهره دلارام موقع سرود خوندن تو ذهنم مونده . نگاه هراسون شیرین و بغض ترکیده ندا وقتی که اولین ضربه پلیس زن رو دید ! باورش نمی شد و فریاد می زد چرا می زنی ؟ مگه تو مثل ما نیستی ....؟ پلیس زنی که عاجزانه می گفت به خدا من هیچ کس رو نزدم . توروخدا از جلوی من برید کنار . از اینجا دور بشین تا من مجبور نباشم .
روزها گذشت ... یکسال ... اما یکسال مفید .امروز که به حاصل تلاش کمپین نگاه می کنم احساس خوبی دارم . امیدوارم و می دونم که می شه تغییر داد . با همه وجودم به کاری که می کنیم ایمان دارم . به نظرم حالا وقتیه که می شه گفت یه موج تشکیل شده از خواسته های مردم و تلاش همه ! وقتی به مریم نگاه می کنم ، یا به جلوه ، یا زارا ،یا هرکدوم از بچه ها... مطمئن می شم که راه درست رو دارم با همراه های درست می رم . و خوشحالم این دستگیری ها ، فشارها و تهمت ها نتونسته ذره ای شکاف و رخنه بین ما و اهدافمون ایجاد کنه ... آخه دیگه اصلا بحث ما نیست . ماجرا درد یه زندگیه ... تلخی نداشتن امنیته ... و موقعی که پیش بیاد دامن همه رو می گیره .چه من ، چه همسایمون ، چه استادم ... اینجاست که هممون در برابر چیزی قرار می گیریم که دستمونو می بنده و نه رحمی به آینده مون می کنه و نه نگاهی به گذشته ...توی این درد مشترک همه همدردیم و همه در خطریم .
|
|
| |
| شنبه 12 خرداد ماه سال 1386 |
| درگوشی ... |
چند سال پیش بود ... به من بگو چند سال پیش بود که بهم فهموندی به خاطر زن بودنم باید درد بکشم ... بهم فهموندی به خاطر تجربه کردن باید خطر کنم ... به خاطر محبوب بودن باید خودم نباشم ؟ بهم بگو چند سال پیش بود که مجبورم کردی پای کارم وایسم ... درد رو تحمل کنم و بخندم ؟ چند سال پیش بود ؟ سالها گذشته اما من هنوزم می خندم بلندتر و رساتر از اون موقعی که از درد نفس هم نمی تونستم بکشم ...حالا می خندم و بلدم چه طوری تحمل کنم . بلدم چطوری کنار بیام . دیگه از دست دادن و بهدست نیاوردن رو بلدم . حالا راحت تر دوست دارم و راحت تر دل می برم . حالا به همه نگاه می کنم و پشت چشماشون دنبال اون انسانیت گمشده می گردم . حالادیگه واسه محبوب بودن سکوت نمی کنم و واسه رضایت خودم فریاد می زنم ... هرچند ناهنجار! چند سال پیش بود که قبل از اینکه خودمو بشناسم زنانگیم رو شناختم ؟ من دردشو هنوز احساس می کنم . هنوز وقتی به اون روزها فکر می کنم دلم از درد می پیچه بهم و تهوع میاد سراغم .اما حالا می دونم که خودمم که مهمم .فقط آینده است که اهمت داره .حالا می دونم که باید لبخند بزنم و وانمود کنم همه چیز فراموش شده .فراموش شده که چون دختری باید خسارت بدی ... چون زنی باید هزینه بدی ... چون می خوای مثل یک انسان زندگی کنی باید بجنگی .حالا می جنگم . تجربه می کنم . خطر میکنم . دل می بندم . ترک می کنم . سنگدل می شم . دل رحم می شم . درد می کشم . می رقصم و می خندم . یادت باشه که تو اینا زدی تو سرم تا فهمیدم . اینا رو هیچ وقت درگوشم نگفتی ... هیچ وقت ...
|
|
| |
| شنبه 5 خرداد ماه سال 1386 |
| حق ! |
تو نگاهش بغض داشت ... نشستم کنارش به بهانه ای ... گفتم مثل قبل نیستی ... غریبی می کنی انگار. بهانه خستگی آورد . می دانستم طلاق پدر مادرش او را از ما که خانواده پدر بودیم کمی دور کرده ...کسی پرسید ازدواج کرده یا نه ، پیش درآمد به سوال همیشگی که چرا مارا دعوت نکردی. می دانستم ... نجاتش دادم : نامزد کرده ! گفتم شنیدم مرجان شروط ضمن عقد را می خواسته . نگاهی کرد تا بداند چه جوابی مناسب من است ( موافقت و مخالفت ها کلافه اش کرده بود ) بلافاصله گفتم : واقعا لذت بردم . معلومه دختر عاقلیه ! خندید . گفت قبول نکردم !!! پرسیدم چرا ؟ گفتم تو که در خانواده طلاق بزرگ شدی چرا ؟ تو که سختی های مادرت رو دیدی چرا ؟ مگه نه اینکه پا به پای او زجر کشیدی تا زندگی به دندان گرفته اش را نجات دهید . گفت احساس خوبی نداشتم .الان فکر می کنم اگر حق طلاق را می دادم چیزی عوض نمی شد اما اون موقع ترسیدم . پدرش توی دادگستری کار می کرد . ترسیدم . گفتم پس اونهم باید بترسه . چون الان اون احتمال شکستش بیشتره . می تونه فکر کنه که پسر کو ندارد نشان از پدر ... خندید . تلخ ... گفتم چرا حالا این حق رو بهش نمی دی ؟ محضری ؟ این حق طبیعی و انسانی اونه . گفت دیگه حرفشو نزده . خودمو آماده کردم که هروقت خواست بپذیرم اما نمی دونم چرا دیگه در موردش هیچ حرفی نمی زنه ...
...............................................
زنستان منتشر شد . من این شماره رو خیلی خوب درک می کنم . روجلد این دفعه رو هم خیلی دوست دارم . گرچه باید اعتراف کنم ایده اصلیش از یه دوست خیلی خیلی بدجنسه و بی معرفته که جزو معدود کساییه که هم خیلی دوسش دارم و هم می تونه توی هر مکالمه تلفنی منو از عصبانیت دیوونه کنه . . |
|