| |
| شنبه 29 اردیبهشت ماه سال 1386 |
| سیاه و سفید |
این روزها باید بیشتر دید ... بیشتر خوند ... بیشتر فکر کرد ... انگار چیزایی که می دونم دیگه به درد نمی خوره . اینجا قانون خودشو داره و دنیای خودشو . باید حرف اینجا رو فهمید ... دنیا کجای کاره ؟ This album is powered by BubbleShare - Add to my blog |
|
| |
| یکشنبه 16 اردیبهشت ماه سال 1386 |
| زنستان |
خوب زنستان این دفعه هم منتشر شد . موضوعش در مورد زن و زندانه و خیلی طبیعیه اگر بگم پر از خاطره و تجربه بوده واسه بچه ها .راستش مدت کوتاهیه که با بچه های زنستان دارم همکاری می کنم . اما تجربه جالبیه . مخصوصا هزارتا ایمیلی که با ستاره رد و بدل می کنم تا بیچاره بتونه ۴ تا عکس رو از من خنگ بگیره و بذاره رو سایت .
زندان اوین ، بند نسوان از نمایی نزدیک /ناهید کشاورز
و ...
راستی رو جلد زنستان ( لازمه هم جهت خود شیرینی بگم )کار منه !! گرافیستهای عزیز ازم ایراد نگیرین . خودم ایراداشو می دونم 
از دلم :
عزیزم !
سرها در گریبان و چشم ها گشاده ی وحشت است !
سرخی شهرهایی که می سوزند ،
مزارعی که لگدمال می شوند
و انسانهایی که می میرند
ساده تر و بیشتر از درختان و گوساله ها ...
عزیزم !
با صدای قدم ها
در این قتل عام
بارها آزادی ام ،
نان روزانه ام ،
و تورا از دست داده ام
اما اعتمادم را به روزهای پیش رو
که با یک بغل آفتاب
در خانه هامان را خواهند زد
هرگز از دست نداده ام !
*ناظم حکمت. |
|
| |
| جمعه 14 اردیبهشت ماه سال 1386 |
| رقصی چنین میانه میدانم آرزوست ... |
چقدر برام لذت بخشه نفس نفس زدن بعد از این رقص دیوانه وار ... چه لذتی داره برام این تیر کشیدن قلب و موهای آشفته ... چه دنیا نرم و قابل سکونته بعد از شنیدن یه موسیقی خوب و رها شدن توی اون نتها ... حرکت ناخوداگاه بدن و رقصی بی معنا اما جادویی ... فکرشو بکن بعد از روزهایی که از ترس منطقی بودن بچه شدی و از ترس احساساتی بودن بیرحم ، یهو ناگهان و بی برنامه یه موسیقی تو دلت ولوله ایجاد کنه ... از پای کامپیوترت بلند شی و تکون بخوری و تکون بخوری و پرواز کنی و برقصی و لذت ببری و از ته دل خوشحال باشی که این لحظه مال توست... مال تو ... مال تنهایی تو ... میل به پرواز و آزادی تو ... بدون بند و محدودیت ... بدون باید و نباید ... بدون ترس از فردا و حسرت دیروز ... خون توی رگهات شروع به دویدن می کنه و قلبت تعجب می کنه و مضطرب می کوبه به سینه ات که ... چه خبره ؟ باز خطری دوستاتو تهدید کرده ؟ کسی به کودک بی گناهش تجاوز کرده ؟ از دوستای قدیمیت کسی رو توی نشئه بودا دیدی ؟ چه خبره که حالت حال روزمره نیست ؟ ... منهم بهش می خندم که کودک و احمق ... این شادی نیست ... این پروازه ... این معراج ناگهانی برای یه لحظه جادوییه ... این لحظه مال این دنیا و جامعه نیست... مال توست ... لذت ببر و تیر نکش ...
با هر حرکت یک رشته موی پریشون صورتمو نوازش میکنه ...پنجره بازه و نسیم خوش بهار بهم می وزه و مژده می ده داره یه چیزایی عوض می شه ...
وقتی نشئه و خوشبخت از این لحظه پای کامپیوتردوستداشتنیم بر می گردم به خودم می گم حالا وقتشه که قدمتو محکم برداری . این جلد رو بذار اینجا و برو ... تو فقط تو رفتنه که معنا داری مسافر . |
|
| |
| دوشنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1386 |
| دیدی چه ساده گم شدن آرزوهامون توی باد ... |
پرم از تضاد و پارادوکس ... مثل گذشته ها ، گذشته هایی که دوسشون ندارم . پرم از درد و ترس ... ترسهایی که همه عمرم بهشون خندیدم . پرم از نگرانی و اضطراب ... تمام شب اشک ریختم و لرزیدم و به خودم لعنت فرستادم . به خاطر اون اشکها ... به خودم لعنت فرستادم به خاطر اینکه می دونستم با چی روبرو می شم .پرم از ترس . ترس از اشتباه . نگرانم که نکنه برای من دیر باشه این تصمیم و پشیمونم کنه . خدایا همه عمرم گفتم بذار برم چون تو موندن می پوسم . حالا از رفتن می ترسم . خودمو باور نمی کنم . این منم ؟ با همه حرفهایی که می زدم ؟ لعنتی ... چرا باید توی هرچیزی که ادعا می کنی زمین بخوری ؟ چرا نمی تونم منتطقی باشم ؟ ای کاش می تونستم با کسی صحبت کنم . اما با کی ... به چهره هرکس نگاه می کنم می بینم نه ... اون کسی نیست که بتونه بشنوه . اعتماد ... پرم از دوگانگی ... یه نیمه وجودم آرامش می خواد و یه نیمه هی اعتراض می کنه که این نبود اون آینده ای که برام ترسیم کردی ... یکی به دلم مشت می زنه که مگه آرامش نمی خواستی ؟ مگه همیشه دنبال این حس رضایت نبودی ؟ اون یکی منو پس می زنه و می گه همین ! دیگه نمی خوای پرواز کنی ؟ نمی خوای این لحظه ها رو جادویی کنی ؟ همین ؟ همه اون چیزایی که به خودت وعده دادی همین بود ؟ به همین زودی راضی شدی ؟ ... نمی دونم ... نمی دونم ...خدایا من و تو رابطه دوستانه ای داریم . چرا نمی شه وقتی بهت احتیاج دارم صداتو بشنوم و با هم گپ بزنیم ؟ می خوام فریاد بزنم و بخوابم . من از تصمیم گرفتن می ترسم . من از ... می ترسم !
|
|
| |
| چهارشنبه 5 اردیبهشت ماه سال 1386 |
| چهار دیواری اختیاری ! |
حریم شخصی آدمها کجاست ؟ واقعا چه مرجعی می تونه اون حریم رو مشخص کنه ؟ چه کسی این حق رو به نیروی انتظامی می ده که مدارک ماشین کسی رو به جرم بدحجابی (استفاده از روسری شالی ) بگیره و اونو به بخش امنیت ملی وزرا ارجاع بده و بعد هم توی برگه بنویسه که تاریخ دادگاه 86/2/12 ! من قانون نمی دونم . نمی دونم اگر جای اون دونفر بودم چه عکس العملی نشون می دادم . اما دلم می خواد بدونم توی کدوم مرجع قانونی حد حجاب مشخص شده و چرا من به عنوان یک انسان نباید حق انتخاب نوع پوشش داشته باشم ؟ همین که حجاب اجباری دارم کافی نیست ؟ یعنی من حتی نوع اون حجاب اجباری رو هم نمی تونم انتخاب کنم ؟ اصلا چرا باید برخورد با بدحجابی سلیقه ای باشه ؟ کی می گه که یه مامور نیروی انتظامی می تونه تشخیص بده چه لباسی برای من مناسبه ؟ اینهمه فشار برای چیه ؟ یکی به من جواب بده .من تحلیل سیاسی نمی خوام . من دلایل جامعه شناسی نمی خوام . من توضیحات شرعی نمی خوام . من می خوام یکی به زبون خودم بیاد و بهم بگه چرا من نباید لباسی روکه دوست دارم بپوشم ؟
|
|