یک لحظه تنهایی...
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
آرشیو
موضوع بندی

آموزش جامع 30 زبان خارجی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 29 اردیبهشت ماه سال 1386
سیاه و سفید

این روزها باید بیشتر دید ... بیشتر خوند ... بیشتر فکر کرد ... انگار چیزایی که می دونم دیگه به درد نمی خوره . اینجا قانون خودشو داره و دنیای خودشو . باید حرف اینجا رو فهمید ... دنیا کجای کاره ؟


This album is powered by BubbleShare - Add to my blog

یکشنبه 16 اردیبهشت ماه سال 1386
زنستان

خوب زنستان این دفعه هم منتشر شد . موضوعش در مورد زن و زندانه و خیلی طبیعیه اگر بگم پر از خاطره و تجربه بوده واسه بچه ها .راستش مدت کوتاهیه که با بچه های زنستان دارم همکاری می کنم . اما تجربه جالبیه . مخصوصا هزارتا ایمیلی که با ستاره رد و بدل می کنم تا بیچاره بتونه ۴ تا عکس رو از من خنگ بگیره و بذاره رو سایت .

زندان اوین ، بند نسوان از نمایی نزدیک /ناهید کشاورز 

 
و ...
راستی  رو جلد زنستان ( لازمه هم جهت خود شیرینی بگم )کار منه !! گرافیستهای عزیز ازم ایراد نگیرین . خودم ایراداشو می دونم
 
از دلم :
 
عزیزم !
سرها در گریبان و چشم ها گشاده ی وحشت است !
سرخی شهرهایی که می سوزند ،
مزارعی که لگدمال می شوند
و انسانهایی که می میرند
ساده تر و بیشتر از درختان و گوساله ها ...
عزیزم !
با صدای قدم ها
در این قتل عام
بارها آزادی ام ،
نان روزانه ام ،
و تورا از دست داده ام
اما اعتمادم را به روزهای پیش رو
که با یک بغل آفتاب
در خانه هامان را خواهند زد
هرگز از دست نداده ام !
*ناظم حکمت.

جمعه 14 اردیبهشت ماه سال 1386
رقصی چنین میانه میدانم آرزوست ...

چقدر برام لذت بخشه نفس نفس زدن بعد از این رقص دیوانه وار ... چه لذتی داره برام این تیر کشیدن قلب و موهای آشفته ... چه دنیا نرم و قابل سکونته بعد از شنیدن یه موسیقی خوب و رها شدن توی اون نتها ... حرکت ناخوداگاه بدن و رقصی بی معنا اما جادویی ... فکرشو بکن بعد از روزهایی که از ترس منطقی بودن بچه شدی و از ترس احساساتی بودن بیرحم ، یهو ناگهان و بی برنامه یه موسیقی تو دلت ولوله ایجاد کنه ... از پای کامپیوترت بلند شی و تکون بخوری و تکون بخوری و پرواز کنی و برقصی و لذت ببری و از ته دل خوشحال باشی که این لحظه مال توست... مال تو ... مال تنهایی تو ... میل به پرواز و آزادی تو ... بدون بند و محدودیت ... بدون باید و نباید ... بدون ترس از فردا و حسرت دیروز ... خون توی رگهات شروع به دویدن می کنه و قلبت تعجب می کنه و مضطرب می کوبه به سینه ات که ... چه خبره ؟ باز خطری دوستاتو تهدید کرده ؟ کسی به کودک بی گناهش تجاوز کرده ؟ از دوستای قدیمیت کسی رو توی نشئه بودا دیدی ؟ چه خبره که حالت حال روزمره نیست ؟ ... منهم بهش می خندم که کودک و احمق ... این شادی نیست ... این پروازه ... این معراج ناگهانی برای یه لحظه جادوییه ... این لحظه مال این دنیا و جامعه نیست... مال توست ... لذت ببر و تیر نکش ...

با هر حرکت یک رشته موی پریشون صورتمو نوازش میکنه ...پنجره بازه و نسیم خوش بهار بهم می وزه و مژده می ده داره یه چیزایی عوض می شه ...

وقتی نشئه و خوشبخت از این لحظه پای کامپیوتردوستداشتنیم بر می گردم به خودم می گم حالا وقتشه که قدمتو محکم برداری . این جلد رو بذار اینجا و برو ... تو فقط تو رفتنه که معنا داری مسافر .


دوشنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1386
دیدی چه ساده گم شدن آرزوهامون توی باد ...

پرم از تضاد و پارادوکس ... مثل گذشته ها ، گذشته هایی که دوسشون ندارم . پرم از درد و ترس ... ترسهایی که همه عمرم بهشون خندیدم . پرم از نگرانی و اضطراب ... تمام شب اشک ریختم و لرزیدم و به خودم لعنت فرستادم . به خاطر اون اشکها ... به خودم لعنت فرستادم به خاطر اینکه می دونستم با چی روبرو می شم .پرم از ترس . ترس از اشتباه . نگرانم که نکنه برای من دیر باشه این تصمیم  و پشیمونم کنه . خدایا همه عمرم گفتم بذار برم چون تو موندن می پوسم . حالا از رفتن می ترسم . خودمو باور نمی کنم . این منم ؟ با همه حرفهایی که می زدم ؟‌ لعنتی ... چرا باید توی هرچیزی که ادعا می کنی زمین بخوری ؟ چرا نمی تونم منتطقی باشم ؟ ای کاش می تونستم با کسی صحبت کنم . اما با کی ... به چهره هرکس نگاه می کنم می بینم نه ... اون کسی نیست که بتونه بشنوه . اعتماد ... پرم از دوگانگی ... یه نیمه وجودم آرامش می خواد و یه نیمه هی اعتراض می کنه که این نبود اون آینده ای که برام ترسیم کردی ... یکی به دلم مشت می زنه که مگه آرامش نمی خواستی ؟ مگه همیشه دنبال این حس رضایت نبودی ؟ اون یکی منو پس می زنه و می گه همین ! دیگه نمی خوای پرواز کنی ؟ نمی خوای این لحظه ها رو جادویی کنی ؟ همین ؟ همه اون چیزایی که به خودت وعده دادی همین بود ؟ به همین زودی راضی شدی ؟ ... نمی دونم ... نمی دونم ...خدایا من و تو رابطه دوستانه ای داریم . چرا نمی شه وقتی بهت احتیاج دارم صداتو بشنوم و با هم گپ بزنیم ؟ می خوام فریاد بزنم و بخوابم . من از تصمیم گرفتن می ترسم . من از ... می ترسم !

 


چهارشنبه 5 اردیبهشت ماه سال 1386
چهار دیواری اختیاری !
حریم شخصی آدمها کجاست ؟ واقعا چه مرجعی می تونه اون حریم رو مشخص کنه ؟ چه کسی این حق رو به نیروی انتظامی می ده که مدارک ماشین کسی رو به جرم بدحجابی (استفاده از روسری شالی ) بگیره و اونو به بخش امنیت ملی وزرا ارجاع بده و بعد هم توی برگه بنویسه که تاریخ دادگاه 86/2/12 !
من قانون نمی دونم . نمی دونم اگر جای اون دونفر بودم چه عکس العملی نشون می دادم . اما دلم می خواد بدونم توی کدوم مرجع قانونی حد حجاب مشخص شده و چرا من به عنوان یک انسان نباید حق انتخاب نوع پوشش داشته باشم ؟ همین که حجاب اجباری دارم کافی نیست ؟ یعنی من حتی نوع اون حجاب اجباری رو هم نمی تونم انتخاب کنم ؟ اصلا چرا باید برخورد با بدحجابی سلیقه ای باشه ؟ کی می گه که یه مامور نیروی انتظامی می تونه تشخیص بده چه لباسی برای من مناسبه ؟ اینهمه فشار برای چیه ؟
یکی به من جواب بده .من تحلیل سیاسی نمی خوام . من دلایل جامعه شناسی نمی خوام . من توضیحات شرعی نمی خوام . من می خوام یکی به زبون خودم بیاد و بهم بگه چرا من نباید لباسی روکه دوست دارم بپوشم ؟

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 41617


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

شناسنامه کامل من...